http://shop.softgozar.com/probuy.php?bz=28246&id3=26659 http://www.20st.ir/marketing.php?wid=56080&Bname=%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF+%D8%B3%D9%84%D8%B7%D8%A7%D9%86+%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF%DB%8C#L5 پسر محلاتی

تاريخ : ٢٠ مهر ۱۳۸٩ | ٧:٠٤ ‎ب.ظ | نویسنده : محمد سلطان احمدی

قصه های دیروز                غصه های امروز

 

 

عنوان کار نمایشی جدید گروه تناک

 

 لبخندقصه های دیروز،غصه های امروز لبخندبه نویسندگی و کارگردانی

 

عباس شانقی می باشد.

 

این کار در مرحله ی بازبینی تایید شد و به مرحله ی اجرا رسید.موضوع

 

این نمایش طنز است و زمان امروز را با گذشته مقایسه می کند.

 

این کار نمایشی ظرف مدت ۴ماه به مرحله ی اجرا رسیده و نوید یک کار

 

نمایشی شاد و جدید را به همشهریان عزیزمان می دهد.زمان اجرا این

 

نمایش از اوایل آبان می باشد.

 

بازیگران: محمد گوهری ، سید محمد موسوی ، محمد سلطان احمدی ، سمیه سهرابی میلاد حسینی ، پرستو صادقی ، ، فهیمه یاوری پور و ...



تاريخ : ۱٤ مهر ۱۳۸٩ | ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ | نویسنده : محمد سلطان احمدی

1.مهم نیست قفلها دست کیه،مهم اینه که

 

کلید ها دست خداست.

 

2.ماه را هدف قرار بده تا اگر هم به خطا

 

رفتی جایی میان ستارگان فرود آیی.

 

٣.تحمل تنهایی بهتر از گدایی محبت است.

 

4.جایی در گوشه ذهنت به خاطر بسپار که

 

اثر انگشت خداوند بر همه چیز است.

 

5.بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از

 

حادثه عشق تر است.

 

6.آسمون به دریا گفت: این بالا خیلی خوبه

 

همه جارو میشه دید،دریا گفت:این پایین

 

بهتره چون فقط تورو میشه دید.



تاريخ : ۱٢ مهر ۱۳۸٩ | ٧:۱٤ ‎ب.ظ | نویسنده : محمد سلطان احمدی

سلام به همه ی شما بازدیدکنندگان محترم

 

کاری زیبا و خداپسندانه در حال انجام است که اگر حاضر به انجام

این کار هستید به سایت زیر مراجه فرمایید.

 http://www.m-kamalara.persianblog.ir/ 

 از شما عزیزان التماس دعا دارم



تاريخ : ۱٢ مهر ۱۳۸٩ | ٥:٤۸ ‎ب.ظ | نویسنده : محمد سلطان احمدی

* بهترین دوست، خداست، او آن قدر خوب است که اگر یک گل به او تقدیم کنید دسته

گلی تقدیم تان می کند و خوب تر از آن است که اگر دسته گلی به آب دادیم، دسته گل

هایش را پس بگیرد.

* اگر پیام خدا رو خوب دریافت نکردید، به «فرستنده ها» دست نزنید، «گیرنده ها» را

تنظیم کنید.

* خداوند، گوش ها و چشم ها را در سر قرار داده است تا تنها سخنان و صحنه های بالا

و والا را جست و جو کنیم.

* خود را ارزان نفروشیم، در فروشگاه بزرگ هستی روی قلب انسان نوشته اند:

 قیمت=خدا!

* این همه خود را تحقیر نکنید، خداوند پس از ساختن شما به خود تبریک گفت.

* وقتی احساس غربت می کنید یادتان باشد که خدا همین نزدیکی است.

* یادمان باشد که خدا هیچ وقت ما را از یاد نبرده است.

* کسی که با خدا حرف نمی زند، صحبت کردن نمی داند.

* آنکه خدا را باور نکرده است، خود را انکار کرده است.



ادامه مطلب
تاريخ : ۱٢ مهر ۱۳۸٩ | ٥:۳٧ ‎ب.ظ | نویسنده : محمد سلطان احمدی

شهادت ششمین اختر تابناک

 آسمان امامت و ولایت حضرت امام صادق (ع)

 را بر تمام شیعیان جهان اسلام تسلیت عرض می نمایم.



تاريخ : ٦ مهر ۱۳۸٩ | ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ | نویسنده : محمد سلطان احمدی

متن سنگ قبر خسرو شکیبایی

                   در ازل پرتو حسنت زتجلی دم زد

                          عشق پیدا شدوآتش به همه عالم زد

 

متن سنگ قبر حافظ

                          بر سر تربت ما چون گذری همتی خواه

                   که زیارتگه رندان جهان خواهد بود

متن سنگ قبر شاپور

                       قلبم پر جمعیت ترین شهر دنیاست.

متن سنگ قبر سهراب سپهری

         به سراغ من اگر می آیید

نرم و آهسته بیایید

                                    مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من

متن سنگ قبر منوچهر نوذری

                                     زحق توفیق خدمت خواستم دل گفت پنهانی

                                     چه توفیقی از این بهتر که خلقی را بخندانی



تاريخ : ٦ مهر ۱۳۸٩ | ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ | نویسنده : محمد سلطان احمدی

هنر نمائی دیگر از یک راننده بانو : طنز ایران

و این هم یک هنرنمایی دیگر از یک بانوی ایرانی...

واقعا که کمتر کسی می تواند اینگونه هنرمند باشد.



تاريخ : ٦ مهر ۱۳۸٩ | ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ | نویسنده : محمد سلطان احمدی

در یکی از دبیرستان ها هنگام برگزاری امتحانات سال ششم دبیرستان به

عنوان موضوع انشا این مطلب داده شد که ”شجاعت یعنی چه؟”

محصلی در قبال این موضوع فقط نوشته بود : ”شجاعت یعنی این”

و برگه ی خود را سفید به ممتحن تحویل داده بود و رفته یود !

اما برگه ی آن جوان دست به دست دبیران گشته بود و همه به اتفاق و بدون

استثنا به ورقه سفید او نمره 20 دادند .

فکر میکنید اون دانش آموز چه کسی می تونست باشه؟ دکتر علی شریعتی



تاريخ : ٦ مهر ۱۳۸٩ | ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ | نویسنده : محمد سلطان احمدی

آموخته ام ... که بهترین کلاس درس دنیا، کلاسی است که زیر پای پیرترین فرد دنیاست آموخته ام ... که وقتی عاشقید، عشق شما در ظاهر نیز نمایان می شود
آموخته ام ... که تنها کسی که مرا در زندگی شاد می کند کسی است که به من می گوید: تو مرا شاد کردی
آموخته ام ... که داشتن کودکی که در آغوش شما به خواب رفته، زیباترین حسی است که در دنیا وجود دارد
آموخته ام ... که مهربان بودن، بسیار مهم تر از درست بودن است
آموخته ام ... که هرگز نباید به هدیه ای از طرف کودکی، نه گفت
آموخته ام ... که همیشه برای کسی که به هیچ عنوان قادر به کمک کردنش نیستم دعا کنم
آموخته ام ... که مهم نیست که زندگی تا چه حد از شما جدی بودن را انتظار دارد، همه ما احتیاج به دوستی داریم که لحظه ای با وی به دور از جدی بودن باشیم
آموخته ام ... که گاهی تمام چیزهایی که یک نفر می خواهد، فقط دستی است برای گرفتن دست او، و قلبی است برای فهمیدن وی
آموخته ام ... که راه رفتن کنار پدرم در یک شب تابستانی در کودکی، شگفت انگیزترین چیز در بزرگسالی است
آموخته ام ... که زندگی مثل یک دستمال لوله ای است، هر چه به انتهایش نزدیکتر می شویم سریعتر حرکت می کند
آموخته ام ... که پول شخصیت نمی خرد



ادامه مطلب
تاريخ : ٦ مهر ۱۳۸٩ | ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ | نویسنده : محمد سلطان احمدی

»اگر اسکلت از بالای دیوار به پائین بپرد چه می شود ؟

- هیچ وقت اینکار را نمی کند ، چون جگر نداره

» ژاپنی ها به گوساله چه می گویند ؟

- نی نی گاوا !!

» فرق بین عینک و تفنگ چیست ؟

- عینک را می زنند و می بینند ولی تفنگ را می بینند و می زنند



ادامه مطلب
تاريخ : ٢ مهر ۱۳۸٩ | ۱:۱٩ ‎ب.ظ | نویسنده : محمد سلطان احمدی

راهی شب شده ام
خسته و دلزده ام
راه بس تاریک است و در این تاریکی رشته ی افکار من درگیر است
آه، صدایی آمد
زوزه ی گرگی بود و چه آرام و قشنگ
درد دل را میگفت ناله اش حساس بود
از صدای گرگ بر فراز آن کوه بلند من به خود لرزیدم
نه به این خاطر که صدا از گرگی بود
و نه تاریکی شب و نه آن کوه بلند، دره ی تنگ
بلکه آن صدا خاطره اش آشنا بود
نمیدانم کجا؟
آه نه، صبر کن!
آن صدا، بله آن سد بلا
همهه ی شهرم بود
بله آن قول وفا، جور و جفا در دیار من بود
آن صدا، صدای گرگ نبود صدای مرد نبود
چون در شهر من دیگر مرد نبود
که پر از نامردی در دلش خفته شدست اکنون شب شده است
گرگ ها جمع شده اند
چه کسی را بدرند
نگاهی به خودم انداختم
همچنان اینجایم!!



تاريخ : ۱ مهر ۱۳۸٩ | ٩:۱٩ ‎ب.ظ | نویسنده : محمد سلطان احمدی

 

زن وشوهری بیش از 60 سال بایکدیگر زندگی مشترک داشتند.آنها همه چیز را به طور

مساوی بین خود تقسیم کرده بودند.در مورد همه چیز باهم صحبت می کردند وهیچ چیز را از

یکدیگر پنهان نمی کردند مگر یک چیز:یک جعبه کفش در بالای کمد پیرزن بود که از

شوهرش خواسته بود هرگز آن را باز نکند ودر مورد آن هم چیزی نپرسد در همه این سالها

پیرمرد آن را نادیده گرفته بود اما بالاخره یک روز پیرزن به بستر بیماری افتاد وپزشکان از

او قطع امید کردند.در حالی که با یکدیگر امور باقی را رفع ورجوع می کردند پیرمرد جعبه

کفش را آوردونزد همسرش برد.

پیرزن تصدیق کرد که وقت آن رسیده است که همه چیز را در مورد جعبه به شوهرش

بگوید.پس از او خواست تا در جعبه را باز کند .وقتی پیرمرد در جعبه را باز کرد دو

عروسک بافتنی ومقداری پول به مبلغ 95 هزار دلار پیدا کرد پیرمرد دراین باره از همسرش

سوال نمود.

پیرزن گفت :هنگامی که ما قول وقرار ازدواج گذاشتیم مادربزرگم به من گفت که راز

خوشبختی زندگی مشترک در این است که هیچ وقت مشاجره نکنید او به من گفت که هروقت

از دست توعصبانی شدم ساکت بمانم ویک عروسک ببافم.

پیرمرد به شدت تحت تاثیر قرار گرفت وسعی کرد اشک هایش سرازیر نشود فقط دو

عروسک در جعبه بود پس همسرش فقط دو بار در طول زندگی مشترکشان از دست او

رنجیده بود از این بابت در دلش شادمان شد پس رو به مسرش کرد وگفت این همه پول

چطور؟پس اینها ازکجا آمده؟در پاسخ گفت :آه عزیزم این پولی است که از فروش عروسک

ها به دست اورده ام



  • نوراندیشان
  • قالب میهن بلاگ
  • کارت شارژ همراه اول
  • http://www.20st.ir/marketing.php?wid=56080&Bname=%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF+%D8%B3%D9%84%D8%B7%D8%A7%D9%86+%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF%DB%8C#L5