http://shop.softgozar.com/probuy.php?bz=28246&id3=26659 http://www.20st.ir/marketing.php?wid=56080&Bname=%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF+%D8%B3%D9%84%D8%B7%D8%A7%D9%86+%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF%DB%8C#L5 پسر محلاتی

تاريخ : ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩٠ | ٦:٥٧ ‎ب.ظ | نویسنده : محمد سلطان احمدی

مراسم اردیبهشت تئاتر استان مرکزی در اراک برگزار شد

این مراسم در تاریخ ٢٩/٠٢/١٣٩٠ در فرهنگ سرای آئینه شهرستان اراک با ٢ساعت و ٣٠دقیقه تاخیر برگزار شد که این امر واقعا تاسف بار است چراکه در کشور ما تنها چیزی که مهم نیست وقت هست و وقت.هنرمندان اراکی در این مراسم مورد احترام خاصی قرار گرفتند ولی هنرمندان سایر شهرستان ها با رفتار سرد مسئولین مواجه شدند.

در طی مراسم سوابق نمایشی شهرستان ها در طول سال جاری به تصویر کشیده شد و در پایان از رئیس اداره ی فرهنگ و ارشاد اسلامی جناب آقای مهدی ملک محمدی ، مسئول انجمن نمایش شهرستان محلات جناب آقای عباس حائری، و هنرمند فعال شهرستان جناب آقای میثم کرمی و هنرمند فعال و ویژه شهرستان جناب آقای عباس شانقی تقدیر به عمل آمد.

به امید موفقیت بیشتر پیشکسوتان هنر نمایش شهرستان محلات

 



تاريخ : ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩٠ | ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ | نویسنده : محمد سلطان احمدی



تاريخ : ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩٠ | ٩:٤٩ ‎ق.ظ | نویسنده : محمد سلطان احمدی

 دیروز شیطان را دیدم !

در حوالی میدان بساطش را پهن کرده بود و فریب میفروخت .

مردم دورش جمع شده‌ بودند ،‌ هیاهو می‌کردند و هول میزدند و

بیشتر میخواستند .

توی بساطش همه چیز بود .

غرور ، حرص ،‌ دروغ ،‌ خیانت ،‌ جاه‌طلبی ...

هر کسی چیزی میخرید و در ازایش چیزی میداد .

بعضیها تکه‌ای از قلبشان را میدادند و بعضی‌ پاره‌ای از روحشان

را ...

بعضیها ایمانشان را میدادند و بعضی آزادگیشان را ...

شیطان میخندید و دهانش بوی گند جهنم میداد ... حالم را به

هم میزد .

دلم میخواست همه نفرتم را توی صورتش تف کنم .

انگار ذهنم را خواند . موذیانه خندید و گفت :

من کاری با کسی ندارم ، ‌فقط گوشه‌ای بساطم را پهن کرده‌ام و

آرام نجوا میکنم .

نه قیل و قال میکنم و نه کسی را مجبور میکنم چیزی از من

بخرد .

می‌بینی ! آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند .

جوابش را ندادم . آن وقت سرش را نزدیک‌تر آورد و گفت‌ : البته تو

با اینها فرق میکنی .

تو زیرکی و مومن . تو ایمان داری و ایمان ، آدم را نجات میدهد .

اینها ساده‌اند و گرسنه . به جای هر چیزی فریب میخورند .

از شیطان بدم می‌آمد . حرف‌هایش اما شیرین بود .

گذاشتم که حرف بزند و او هی گفت و گفت و گفت .

ساعت‌ها کنار بساطش نشستم تا این که چشمم به جعبه‌ای پر

از عبادت

افتاد که لا به لای چیز‌های دیگر بود .

دور از چشم شیطان آن را برداشتم و توی جیبم گذاشتم .

با خودم گفتم : بگذار یک بار هم که شده کسی ، چیزی از

شیطان بدزدد .

بگذار یک بار هم او فریب بخورد .

به خانه آمدم و در کوچک جعبه عبادت را باز کردم .

وی آن اما جز غرور چیزی نبود ...

جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توی اتاق ریخت .

فریب خورده بودم ...

دستم را روی قلبم گذاشتم ،‌نبود !

فهمیدم که آن را کنار بساط شیطان جا گذاشته‌ام .

تمام راه را دویدم . تمام راه لعنتش کردم . تمام راه خدا خدا

کردم .

میخواستم یقه نامردش را بگیرم ،‌ عبادت دروغی‌اش را توی

سرش بکوبم و قلبم را پس بگیرم .

به میدان رسیدم ، شیطان اما نبود ...

آنگاه همانجا نشستم و های های گریه کردم ...

اشک‌هایم که تمام شد ،‌ بلند شدم .

بلند شدم تا بی دلی ام را با خود ببرم که صدایی شنیدم ...

صدای قلبم بود ...

همانجا بی‌اختیار به سجده افتادم و زمین را بوسیدم به شکرانه

قلبی که پیدا شده بود ...

 

                                                                                                                               

                                                                                                                                                   عرفان نظر آهاری

 

حرف آخر :

 

  خداوندا !

مگر نه ‌اینکه من نیز چون تو تنهایم ؟

پس مرا دریاب و به سوی خویش بازگردان .

دستان مهربانت را بگشا که سخت نیازمند آرامش آغوشت هستم ...



تاريخ : ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩٠ | ٩:٤٤ ‎ق.ظ | نویسنده : محمد سلطان احمدی

نمیخوام گله کنم، نمیخوام غر بزنم، نمیخوام ناراحتی کنم، نمیخوام بی تفاوت از زندگیم بگذرم، نمیتونم بی تفاوت باشم.

خسته ام، خسته ام!

از کوچیکی دلم خسته ام، از بی وفایی آدما خسته ام،از نامهربونی ها خسته ام، از این همه سؤال بی جواب خسته ام، از چشم های قرمز و پف آلود صبح ها خسته ام!

از زور خسته ام، از ظلم خسته ام، از جنگ خسته ام، از بی مهری خسته ام!

از بی هدفی خسته ام، از سردرگمی خسته ام، از بغض گلوم خسته ام، از ترس خسته ام، از حرف نزدن خسته ام، از غصه خوردن خسته ام!

من چه کرده ام که زندگی ام همچون کلافی سردر گم پیچیده است.

بی آنکه بدانم میچرخد،میبرد مرا از اینجا به دوردست ها و همچنان من سردرگمم!

گناه من بیش از خوردن میوه ممنوعه بود؟؟؟!!!

من از کلاف سردرگم ترم! می پیچم و نمیدانم باز میشوم یا پیچیده تر؟!!!!



تاريخ : ٩ اردیبهشت ۱۳٩٠ | ۸:۱٠ ‎ب.ظ | نویسنده : محمد سلطان احمدی
سلام ، من یکی از همشهریاتونم!لطفا از مشکلات شهر محلاتم توی وبلاکتون بنویسید تابقیه بدونن ما کجا زندگی میکنیم!ممنون!بای...!
نویسنده: غزال
این همه بودجه خرج مصلی شد و نیمه کاره رها شد.بهتر نبود با وجود این همه مسجد یه بیمارستان خوب تو شهر می ساختند.فردای قیامت  این مسئولین باید جواب ژس بدهند.
نویسنده: محلاتی
سلام
واقعیت تلخی و هیچکس نمی دونه چرا می خوان تو هرخیابونی یه مسجد بسازن درحالی که موقع نماز حتی مسجد های قدیمی  شهر هم پرنمیشن , و جوونای شهرمون که به جرات میتونم  بگم با استعدادن  بیکار بمونن  و سمت چیزایی برن که نباید...
واقعا تاسف باره
نویسنده: الهام
سلام !
از اینکه دغدغه فرهنگی داری خیلی خوشحالم.
ولی اگر اعتراض ف نقد یا ژیشنهاد داری باید یه کم دقت کنی و حرفی نزنی که به گونه ای متهم بشی
اینکه تو هر خیابون مسجد می سازند متولی خودش رو داره و اینکه سالن سینما نداریم هم متولی خودش!
شما بگید توسعه فرهنگی زیر ساخت اصلیش چه مواردیه؟ یکی از موارد ساخت مسجده ولی این کافی نیست  واگر ما سالن نمایش و ... می خوایم برای دانشجویان مهاجر نمی خوایم برای محلات می خوایم !
نویسنده: مریم
از مسئولین شهر درخواست میشود یه فکری به حال اعتیاد و بیکاری جوانان بکنن.اینهمه کارخونه داره اطراف منطقه درست میشه مثل فولاد غرب اسیا و کارخانه سیمان نیزار و ....که بین نیزار تا دلیجان درست شدند ببینید ایا محلاتی اونجا کار میکنه ؟...
نویسنده: همشهری شما
برو به فکر نون باش که خربزه ابه.باباجون دارند معادن سنگ شهرمون را با ساخت و پاخت با کارخونه دارها و.. به غارت میبرند  و ..شما تو فکر ...
نویسنده: معلم
تو شهر ما هیچکی نبود .کسی نبود. کی به کی بود. هر کی نبود.بی خیال: اگه دقت کرده باشید  هر کس سرش به تنش می ارزیده رفته بیرون محلات .تمام تحصیل کرده های درست و حسابی رفتند تهران و ...و همین میشه که به علت نبودن نفرات لایق افرادی .... تو شهر میشند همه کاره.کافیه یه سری به اداره جات شهر بزنید مثل شهرداری و ....اوج هنر شهرداری هم که شاهکار کشور به حساب میاد طرح میدان استادیوم و ورودی شهر  در قسمت روبروی مسجدالحسین است.طرح حوض سرچشمه هم به اون اضافه کنیم.
نویسنده: کارمند
محلاتیها فقط به فکر ساختن مسجد و روضه و.... هستند.دیگه کاری به  جوانان بیکار و عدم امکانات تفریحی و  محلهای غیر اخلاقی مثل رستورانهای جدید شهر ندارند.
نویسنده: محلاتی
چشم مسئولین شهر و کسانی که دم از اسلام و عدل و ... میزنند روشن
نویسنده: همشهری
ما تا زمانی که جزو استان مرکزی باشیم همینه.اراکیهای بی کلاس و فرهنگ چشم دیدن ما را ندارند
نویسنده: محلاتی در تهران
سلام وبت قشنگه  حرفاتم درست
به امید پیشرفت بیشتر شهرمون با کمک جوونای پرتلاش و دلسوزش
موفق باشیلبخندگل
نویسنده: س.ب


  • نوراندیشان
  • قالب میهن بلاگ
  • کارت شارژ همراه اول
  • http://www.20st.ir/marketing.php?wid=56080&Bname=%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF+%D8%B3%D9%84%D8%B7%D8%A7%D9%86+%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF%DB%8C#L5