http://shop.softgozar.com/probuy.php?bz=28246&id3=26659 http://www.20st.ir/marketing.php?wid=56080&Bname=%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF+%D8%B3%D9%84%D8%B7%D8%A7%D9%86+%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF%DB%8C#L5 شیطان - پسر محلاتی

تاريخ : ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩٠ | ٩:٤٩ ‎ق.ظ | نویسنده : محمد سلطان احمدی

 دیروز شیطان را دیدم !

در حوالی میدان بساطش را پهن کرده بود و فریب میفروخت .

مردم دورش جمع شده‌ بودند ،‌ هیاهو می‌کردند و هول میزدند و

بیشتر میخواستند .

توی بساطش همه چیز بود .

غرور ، حرص ،‌ دروغ ،‌ خیانت ،‌ جاه‌طلبی ...

هر کسی چیزی میخرید و در ازایش چیزی میداد .

بعضیها تکه‌ای از قلبشان را میدادند و بعضی‌ پاره‌ای از روحشان

را ...

بعضیها ایمانشان را میدادند و بعضی آزادگیشان را ...

شیطان میخندید و دهانش بوی گند جهنم میداد ... حالم را به

هم میزد .

دلم میخواست همه نفرتم را توی صورتش تف کنم .

انگار ذهنم را خواند . موذیانه خندید و گفت :

من کاری با کسی ندارم ، ‌فقط گوشه‌ای بساطم را پهن کرده‌ام و

آرام نجوا میکنم .

نه قیل و قال میکنم و نه کسی را مجبور میکنم چیزی از من

بخرد .

می‌بینی ! آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند .

جوابش را ندادم . آن وقت سرش را نزدیک‌تر آورد و گفت‌ : البته تو

با اینها فرق میکنی .

تو زیرکی و مومن . تو ایمان داری و ایمان ، آدم را نجات میدهد .

اینها ساده‌اند و گرسنه . به جای هر چیزی فریب میخورند .

از شیطان بدم می‌آمد . حرف‌هایش اما شیرین بود .

گذاشتم که حرف بزند و او هی گفت و گفت و گفت .

ساعت‌ها کنار بساطش نشستم تا این که چشمم به جعبه‌ای پر

از عبادت

افتاد که لا به لای چیز‌های دیگر بود .

دور از چشم شیطان آن را برداشتم و توی جیبم گذاشتم .

با خودم گفتم : بگذار یک بار هم که شده کسی ، چیزی از

شیطان بدزدد .

بگذار یک بار هم او فریب بخورد .

به خانه آمدم و در کوچک جعبه عبادت را باز کردم .

وی آن اما جز غرور چیزی نبود ...

جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توی اتاق ریخت .

فریب خورده بودم ...

دستم را روی قلبم گذاشتم ،‌نبود !

فهمیدم که آن را کنار بساط شیطان جا گذاشته‌ام .

تمام راه را دویدم . تمام راه لعنتش کردم . تمام راه خدا خدا

کردم .

میخواستم یقه نامردش را بگیرم ،‌ عبادت دروغی‌اش را توی

سرش بکوبم و قلبم را پس بگیرم .

به میدان رسیدم ، شیطان اما نبود ...

آنگاه همانجا نشستم و های های گریه کردم ...

اشک‌هایم که تمام شد ،‌ بلند شدم .

بلند شدم تا بی دلی ام را با خود ببرم که صدایی شنیدم ...

صدای قلبم بود ...

همانجا بی‌اختیار به سجده افتادم و زمین را بوسیدم به شکرانه

قلبی که پیدا شده بود ...

 

                                                                                                                               

                                                                                                                                                   عرفان نظر آهاری

 

حرف آخر :

 

  خداوندا !

مگر نه ‌اینکه من نیز چون تو تنهایم ؟

پس مرا دریاب و به سوی خویش بازگردان .

دستان مهربانت را بگشا که سخت نیازمند آرامش آغوشت هستم ...



  • نوراندیشان
  • قالب میهن بلاگ
  • کارت شارژ همراه اول
  • http://www.20st.ir/marketing.php?wid=56080&Bname=%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF+%D8%B3%D9%84%D8%B7%D8%A7%D9%86+%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF%DB%8C#L5