دزد و ملا

روزی ملانصرالدین در فصل تابستان به مسجد رفت و پس ار نماز

و استماع موعظه در گوشه ای از مسجد خوابید و کفشهای خود

را روی هم گذاشته زیر سرنهاد .همینکه به خواب رفت و سرش

از روی کفشها رد شده و به روی حصیر افتاد وکفشها از زیر

سرش خارج شدند. دزد آمد و کفشها رابرداشت و برد . وقتی ملا

بیدار شد و کفشها را ندید دانست مطلب ازچه قرار است .پس

برای فریب دادن و بهچنگ آوردن دزدتدبیری اندیشید و پیش

خودخیال کرد که لباس هایم را ازتنم بیرون میآورم و آنرا تانموده و

زیر سر میگذارم و خود را به خواب میزنم و سرم را از روی لباسها

پایین میاندازم دراین موقع دزد میآید و دست دراز میکند که ل

باسها را بیرد ومن مچ او را فورا میگیرم. و همین کار را کرداما از

قضا درخواب عمیقی فرورفت .وقتی ازخواب بیدار شد دید

لباسهارا هم برده اند.

/ 0 نظر / 4 بازدید