یکی بود یکی نبود

یکی بود یکی نبود

یک غلام سیاهی بود


که لحظه آخر وقتی آقایش رفته بود بالای سرش

برای‌ش دعا کرده بود:

خدایا چهره‌اش را روشن کن، خدایا خوش‌بویش کن!

 

قصه ی ما به سر رسید غلامه به خونش نرسید

/ 0 نظر / 4 بازدید